سفر

سفر که می رفت

زود می آمد

اما سفر آخر را

برای برگشت

حتی

کاسه ی آب هم

افاقه نکرد

/ 4 نظر / 7 بازدید
behrang

:صبح امروز کسی گفت به من !تو چقدر تنهایی !گفتمش در پاسخ : تو چقدر نادانی تن من گر تنهاست ، دل من با دلهاست دوستانی دارم همه از جنس بلور .که دعایم گویند و دعاشان گویم یادشان در دل من ، قلب من منزلشـــــــــــان

فرح

سفر هر که را دیده ام برده است سفر هیچ کس را نیاورده است [اوه]

میم

گاهی دریای آب هم افاقه نمی کند...