کاهی

 

 

به وقتی فکر می کرد که برای خودش می نوشت

 

دوست نداشت هر روز، دست نوشته هایش

 

روزنامه شود. دیگر از روزنامه ها ورسانه ها

 

حرف هایش را مرور نمی کرد. یاد روز هایی افتاد

 

که دفتر صد برگ کاهی تنها شنونده اش بود.

 

 

 

/ 11 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پویا

مانند یک بهار، مانند یک عبور، از راه می رسی و مرا تازه می کنی... همراه تو هزار عشق از راه می رسد... همراه تو بهار، بر دشت خشک سینه من سبز می شود... وقتی تو می رسی ... در کوچه های خلوت و تاریک قلب من مهتاب می دمد....[گل]

بیـ رنـگــ

کلمات راه ِ نوشتن را گم کرده اند . دارم کم کم ، لـلا می شوم

علی

آدم هــا ایــن روزا عــجـیـب بــه خــوبــی و شــیـریـنی آلــرژی پــیـدا کـردنــد زیــاد کــه بــاشـی ، زیــادی می شــوی . . . ! آدم هــا تــمـامــت کـه کـنـنـد ، رهــایــت می کـنـنـد !

علی

ممنونم ازحضورتون

آمد

و نوشتن جزو آن باورهاییست که هیچ وقت آدم را تنها نمی گذارد .

زرین قلم

زندگی را دور بزن ... آنگاه که بر بلندترین قله ها ایستادی ... لبخندت را نثار تمام سنگریزه هایی کن که روزی پایت را خراشیدند ...‍‍

saba

سلام زیباست[گل]

پویا

بهار بی تو شکوفه بی تو حتی نفس،چه کار دارد بی تو بیاید؟! «مریم برومند» [گل]

شادی

مرا تا بخوانی خزان از سر واژه هایم گذشته است

سمانه

صدبرگ کاهی فروتن بود .....دروغ نمی گفت .....مال خودت بود . صدبرگ مجازی .قیافه می گیرد....صادق نیست .....مال دیگران است نه تو!!