مسافر

 

 

انقدر اینجا تردد مسافر زیاده که فقط

 

حافظه ی تاریخ یادشه تعداد آدما رو.

 

 گاهی  یکی یکی و گاه دسته جمعی، 

 

 برخی سر پا تو حال راه رفتن ،برخی

 

 نشسته و برخی سال ها تو بستر با زخمِ

 

بستر ، چقدر شتاب رفتن مان بیداد  می کند.

 

/ 9 نظر / 21 بازدید
پویا

یکی نزد حکیمی آمد و گفت: خبر داری فلانی درباره ات چه قدر غیبت و بدگویی کرده حکیم با تبسم گفت: او تیری را بسویم پرتاب کرد که به من نرسید؛ تو چرا آن تیر را از زمین برداشتی و در قلبم فرو کردی؟ یادمان نرود هیچوقت سبب نقل کینه ها و دشمنی ها نباشیم .....[گل]

زرین قلم

شعله زد عشق و من از نو ، نو شدم پر شدم از عشق تو ، مملو شدم شوق شیدایی مرا از من گرفت من به خود برگشتم از تو ، تو شدم آه ، با تو من چه رعنا می شوم آه ، از تو من چه زیبا می شوم عطر لبخنده خدا می گیرم و شکل آواز پری ها می شوم...

زرین قلم

بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته بزن تار و بزن تار بزن تا بخونم با تو آواز بی خریدار بزن تار و بزن تار برای کوچه غمگینم برای خونه غمگینم برای تو برای من برای هر کی مثل ما داره میخونه غمگینم.........غمگینم...

سحر

یوهوووووووووووووووووووووووووووو سلام وب ساختم زودی بیا تو که منتظر نظرتم با تبادل لینکم موافقم متظرما[چشمک]

حورا

پرنده بودی و از بام من پرت دادند تو ساک بستی و نام مسافرت دادند قَدت خمید ، نگاهت شکست ، روحت مُرد کلاغهای مزاحم چه بر سرت دادند ؟

پرچین خاطره

"حرف های ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی وقت رفتن است و باز هم همان حکایت همیشگی پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ای دریغ و حسرت همیشگی ناگهان چه قدر زود دیر می شود"

کلبه شعر

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود