مهرداد اوستا، بروجرد

 

 

 

 

 

کلید در را می چرخانی، تنهایی را دوست داری . اما از رفتن تمام

 

مردم شهر هراس داری. خانه ات بوی ماندگی بامداد را دارد. زیرا

 

نه پس از رفتنت نه پس از آمدنت کسی در این خانه رفت و  آمد

 

نمی کند..یک پیمانه برنج که آبش تبخیر شده ی روی گاز را کم می کنی

 

تا دم بکشد . با دوستت، تلگرامی در حال چت‌، خاطره های نوجوانی

 

بیکاری ، سربازی، انجمن شعر و ... یک دفعه بوی سوختگی می آید

 

برنج سوخته و تهش رو با سیم ظرفشویی...- نه زمان را به عقب

 

برمی گردانیم، برنج را خاموش می کنیم- راستی انجمن شعر مهرداد اوستا

 

که در اداره ی ارشاد بروجرد برگزار می شد ، می روید....

 

 

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انسان

[دست][دست]خیلی جالب بود... برنج را میذاریم تو فر که نسوزه [نیشخند]

انسان

[هورا]درود بر تمامی شهرهای ایران و مردمانش[هورا]

پویا

هیچ چیز در طبیعت برای خود زندگی نمیکند رودخانه ها آب خود را مصرف نمیکنند درختان میوه خود را نمی خورند خورشید گرمای خود را استفاده نمیکند ماه ، در ماه عسل شرکت نمیکند گل ، عطرش را برای خود گسترش نمیدهد نتیجه : زندگی برای دیگران ، قانون طبیعت است . . .[گل] چه زیبا [دست]

سپیده

حالا خوبه برنج نسوخت..این خیلی مهمه...... ممنونم که به وبلاگ من سر زدید.........

رها بانو

منکه الان همه جای دلم پر از انجمن شعره!

انسان

[تعجب]وا ننه جون مگه برنج تو فر نمی پزید[تعجب]؟؟؟نکند شما هم مثل بعضیها از فر استفاده نمیکنید؟؟؟؟؟

انسان

[نیشخند]کلاس= بلد باشید استفاده کنید[نیشخند]نه شعار[نیشخند]

هانیه

تکرار" ملال آورترین حادثه زندگیست! مگر آنکه پای "دوست داشتن" در میان باشد! آن وقت،"تکرار دوست داشتن" چ شیرین میشود

شیوا

بوی این برنج تا ابد برات خاطره میشه ... بوها هیچ وقت از ذهن نمیرن.