سرقرار عاشقی

 

 

 

«وحدس می زنم شبی مرا جواب می کنی

 

و قصر کوچک دل مرا خراب می کنی

 

سر قرار عاشقی همیشه دیر کرده ای

 

ولی برای رفتنت عجب شتاب می کنی

 

من از کنار پنجره تو را نگاه می کنم

 

وتو به نام دیگری مرا خطاب می کنی

 

چه ساده در ازای یک نگاه پاک و ماندنی

 

هزار مرتبه مرا زخجلت آب می کنی

 

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

 

تو کمتر از غریبه ای مرا حساب می کنی

 

وکاش گفته بودی از همان نگاه اولت

 

که بعد من دوباره دوست انتخاب می کنی»

 

 

 

 

 

 

/ 15 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرنگیس

شبها که ستاره هم فرو خفته است گلهای سپید باغ بیدارند شبها که تو بی بهانه میگریی شبها که تو عطر شعرهایت را از پنجره ها نمیدهی پرواز گلهای سپید باغ بیدارند شبها که دل تو با غمی مانوس پیوندی تازه می زند پنهان شبها که نسیم هم نمیآرد از دره مه گرفته هیچ آواز در زیر دریچه تو بیدارند گلهای سپید باغ خواب آلود شبها که تو عاشقانه میخوانی شبها که چو اشک تو نمی تابد یک شعله درین گشاده چشم انداز این باغ و بهار خفته را هر شب گلهای سپید باغ بیدارند شبهای دراز بی سحر مانده شبهای بلند آرزومندی شبهای سیاه مانده در آغاز شبها که تو عاشقانه میخوانی شبها که تو بی بهانه میگریی شبها که ستاره هم فرو خفته است گلهای سپید باغ بیدارند جان تشنه ی صبح روشنی پرداز. (سیاوش کسرایی) [گل][گل]

آمد

هر شب آیه بودنت را فریاد می زنم در لابه لای غریبا نه هایم .

حوا

تو کیستی که اینچنین مرا دچار کرده ای و قلب کوچک مرا امیدوار کرده ای دلم برای دیدنت چه زود تنگ می شود ولی برای رفتنت عجب شتاب کرده ای مگر نه اینکه عاشقم چرا تو را سلام نیست چرا نگه به روی من تو کینه دار کرده ای

حوا

هر شب نبودنت را به آغوش مى کشم و هر صبح خاطره اى خیس را آویزان می کنم اشک هایم که خشک شود بوی دلتنگى بلند مى شود و تنهایى شبیه مردى که به آنها گیره مى زند مبادا فراموشى بوزد.

ستایش

نداشتن تو یعنی اینکه تو را دیگری دارد نمیدانم نداشتنت سخت تر است یا تحمب اینکه دیگری تورا داشته باشد

شادی

ﺩﺭ ﻣﺤﻔﻞِ ﺷﻌﺮ ﺁﻣﺪﻡ ﻭ ﺭﻓﺘﻢ ﻭ ... ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻧﺎﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﭼﺮﺍ ﺁﻣﺪ ﻭ ﻧﺎﺧﻮﺍﻧﺪﻩ ﭼﺮﺍ ﺭﻓﺖ؟ ! ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺑﮑﻮﺷﺪ ﺑﻪ ﻓﺮﺍﻣﻮﺷﯽ ﺍﺕ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺳﻮﺯﺍﻧﺪَﻣَﺶ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﻭﺩﺵ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﺭﻓﺖ