رانندگی

 

 

 

برای پسر جوانش ماشین خریده بود.

 

پسر خیلی تند رانندگی می کرد، چند

 

بار تذکر داد، فایده نداشت. گفت: دیگه

 

 کاری باهات ندارم. چن روز بعد از کلانتری

 

 تماس گرفتند : پسرت  با عابر پیاده ، تصادف

 

منجر به جرح داشته.مصدوم ، بیمارستان

 

بستریه. پسرت هم بازداشتگاهه ،جهت تکمیل

 

روند پرونده. زنگ زد یکی از دوستاش، بره مشکل

 

رو حل کنه . با اینکه گفته بود  دیگه کاری باهات

 

ندارم، اما  دلش نیومد ودوستش رو فرستاد.

 

 

 

 

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرنگیس

یک لحظه به من نگاه کن من پر از بوی پیچک هایی شده ام که در مسیر آسمان تجربه ی بهشت را در من کاشته اند نیمی از ماه و نیمی از خواب.[قلب]

نویسنده نامه هایی که هرگز به مقصد نمیرسه

چون پدر بود ...چرم سنگینی ست بی صدا عاشق پاره ای از وجودت باشی . مرسی از حضورتون در وبلاگم

پویا

چه خوب حالا به خیر گذشته [ناراحت]

باران

هیچ وقت نمیشه کسی رو که دوست داری رهاش کنی

زهرا

درسته مگه پدر و مادر میتونن فرزندشون رو رها کنن؟ غیرممکنه[گل]

آمد

همیشه پدر و مادر پشتیبانی هستند که هیچ وقت تمومی ندارند .

پرچین خاطره

هنوز دختر که باشی، کوهی که به اسم پدر بهش تکیه کردی رو بیشتر میشناسی