خاطره

 

 

 

 

دیگر این کوچه، رنگ و بوی دیگری دارد

 

نمی شناسمش

 

بساز بفروش ها برج ساختند

 

آن باغ ،آن همه خاطره

 

در هجوم وحشی بلودوزها له شدند.

 

 

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حوا

یک نفر مرا در ایستگاه شب جا گذاشته است درست مثل چمدانی که تو جا گذاشتی اش پیش من برای من نه برای چمدان ات برگرد

حوا

دروغ است که شاعرها عاشق هستند، کسی که عاشق باشد دستش به قلم نمی‏رود، گوشه‏ای کز می‏کند و می‏میرد.

ستایش

گاهی این برج ها هم برای خودشان خاطره دارن مهم اونیکه باهاش خاطره داری اگه باشه دیگه برج و باغ فرقی نداره

پویا

خدای من در این شب عزیز در این لیله القدر در شب ماتم و سوگ علی در این شبی که آسمانت نزول و فرود فرشتگان را دارد و دل با خود به آسمان می برند و دلها مست پروازند دست ما را هم بگیر خدای من دل ما را مهربان کن و آماده مهربانی چهره ما را به نور خودت ، آسمانی کن و گناهان ما را ببخش باران رحمتت را بر دل ما هم بریز خدای من ، به حق علی به حق زیباترین نام جهانت قدر ما را ، پر از خیر و ایمان بنویس

آمد

خاطرات کودکیم در لابه لای آجرها همه گم شده است

عاطفه

جز دعا کار دگر نیست مرا شب روزت همه شاد دلت از غم آزاد همه ایام به کام و تو پیوسته سرافراز و ز هر غصه برون همچو گنجشک به هر بام ودرخت بنشینی خندان وسبکبال تر از برگ درخت در هوا رقص کنان مشق پرواز کنی سوی سپیدار بلند و ز تو نغمه مستی آید ... لحظه هایت چون قند روزگارت لبخند هفته هایت پر مهر هر کجایی که قدم بگذاری همه از کینه تهی همه از قهر و عداوت خالی همه جا ، نام تو از مهر ، به لب ها جاری ... و تو با یاد خداوند بزرگ به سلامت ببری راه به پیش..

عاطفه

ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ... ﻫﺰﺍﺭ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺘﺮﺍﺳﺖ ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﺤﺾ ﺍﺳﺖ ! ﺩﻟﺶ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ... ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻫﻢ به ﺗﻮ ﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﺑﺎ ﺗﻮﺳﺖ ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﺩ !

samira

salam khoshhal misham be man ham sari bezanid