پنکه

 

 

از خوابیدن در فضای آزاد هراس داشت

 

یا گربه می آمد یا گرد و غبار.

 

درها و پنجره ها رابست، پنکه را روشن

 

کرد صدای گردش پنکه از چرخ چاه بدتر بود

 

گردنش بشکنه. اگر چه چن بار شکسته  بود

 

و تعمیر کار گفته بود دیگه  برا تعمیر نیارش.

 

 

 

/ 8 نظر / 6 بازدید

چه نوستالژی زیبایی به وجود اوردین یاد گذشته ها بخیر

اره دقیقا خیلی سنگین بودن ما یه دونه داشتیم فکر میکنم بالغ بر پنجاه سالش شاید هم بیشتر باشه خیلی سنگین بود جالب اینکه هنوز هم روشن میشه

پرچین خاطره

این نوشته تون منو یاد بابا علی خدابیامرزم انداخت شبهای بهار و تابستون، توی ایوون خونه ش توی پشه بند بزرگی که چند نفر به راحتی توش جا میشدن میخوابید و از هوای آزاد لذت میبرد از اون پنکه ها خیلی خاطره دارم؛ [رویا][رویا][رویا]

شکیبا

سلام دلم برای پنکه سوخت عین ادمی که سالها به همه خدمت میکنه بعد یه روز میندازنش کنار و میگن دیگه به درد نمیخوری

سمانه

[لبخند] باحال بود لینک شدید دوست داشتید لینکم کنید

یک زن خانه دار

این نوشتتون با بقیه متفاوت بود,یجوری بود,بی معنی و بی وزن,مخصوصا دو سه خط اخرش

ارزو

خیلی جالب بود همینطور که میخوندم تصور میکردم [گل]