اتاق21

 

 

 

چمدونش رو، ورداشته بود که بره. از

 

 خودش خسته شده بود . رفت یه شهر دور

 

 جایی که هیچ کس نمی شناختش.  طبقه

 

ی دوم یه مسافرخانه اتاق 21 . نگا آینه

 

 کرد، دید خودش رو همراه خودش آورده.

 

باز همان شد که تو شهرش بود. تصمیم گرفت

 

 عوض بشه اما نمی تونست.

 

 

/ 11 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
انسان

[هورا]تو بروز شده ها بودید

رها بانو

جایی هست که خودمونو جا بزاریم و بریم؟

سمانه

فرار کردن از خود بدترین و ساده ترین راه کاره! ما باید به این فکر کنیم هر انسانی یک اثر منحصر بفرد از خداست. زیبا بود [دست]

پویا

به تو که فکر میکنم جوانه میزند آرزوهایم … باز هم "خیال" تو مرا "برداشت" ! کجا می برد نمی دانم ؟![گل]

رعنا

دوست دارم بدونم چرا نمیشه که تغییر کنیم ... میشه ها سخته فقط یکم.. برا همین تا همت نکنم نمیشه

میترا

[گریه][گریه][گریه] کاش همه چی عوض شود...

باران

هر انسانی که تغییر نکند احمق است

حورا

اره خوب وقتی دیوانه بشه از دست کسی بهترین کاره

بیگانه

کار که نشد نداره تنها "غیر ممکنه که غیر ممکنه"

پرچین خاطره

چقدر قشنگ[دست][دست][دست] هر جا بری آسمون همین رنگه؛ این رنگ جوهره ی خود انسانه که باید عوض بشه