انژکتور

 

 

 

 

 

این آجرها که چشم و گوش دارند و نمی فهمند چه

 

در این خانه گذشته ، سال های برف و سرما ،گنجشک های

 

کز کرده روری لاستیک های ماشین. صبح ها از سرما

 

استارت نمی خورد و با سختی باید هولش می دادند. آن زمان

 

که هیچ ماشینی انژکتور سرش نمی شد.  و کودکانی که از شدت

 

گرسنگی خوابشان نمی برد...

 

 

/ 9 نظر / 26 بازدید
sheyda

روزی به خواب میرن...یه خواب شیرین

آمد

گاهی دلها هم یخ می زنند از ندانستن واقعیات .

پویا

در خواب ، جمال یار خود می دیدم وز باغ وصال گلی می چیدم مرغ سحری زخواب بیدارم کرد ای کاش که بیدار نمی گردیدم .... ابوسعید ابوالخیر[گل]

ستایش

اخی...گنجشک های بیچاره...[ناراحت][ناراحت]

رها بانو

همین الان همه بقیه زندگیم رو با اون روزا عوض میکنم؛ حتی ی روزش...

هانیه

خیلی جالب و بامزه بود مخصوصا تصویرش[گل]