کبود

 

 

پدرش کارگر فصلی و  بیشتر وقت ها بیکار

 

 بود. درسی نخونده بود . در خانه ی پدری

 

 قالی بافی  می کرد.سابقه ی کتک خوردن را با

 

خود به خانه ای آورده بود که به زور شوهرش داده

 

بودند به جای قرض های پدر لاابالی ومعتادش.

 

 

/ 25 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

زندگی بعضی ها خیلی خیلی مشکله متناتون خیلی زیباست همشون لایککک

حوا

ما ب تنهایی مدرنی مبتلا هستیم حتی این شهر باهمه شلوغی اش خیلی شب ها در کوچه ای تاریک آرام گریه میکند....

حوا

گاهی دلم تنگ می شود. برای خیلی چیزها. مثلا برای عصرهای داغی که باید کنج اتاق می خوابیدیم اما دلمان پیش بچه های خانۀ بغلی بود و عروسک بافتنی شان با چشم های دگمه ای مشکی . و یا برای صبح های سردی که به خیال برفی بودن هوا و تعطیل شدن مدرسه ها می رفتیم پشت پنجره. دلم برای گربۀ خانۀ نوجوانیمان هم تنگ می شود . همان که خودش را دزدکی از روی دیوار همسایه به ایوان ما می رساند و به گمانم برای مرغ های عشق مادر بزرگم نقشه داشت . من حتی دلم تنگ می شود برای دخترکی که روی نیمکت پشتی ام می نشست و برایم با انگشت هایش شاخ می گذاشت . تا اسباب خنده همکلاسی ها را فراهم کند. دلتنگ شدن کار ساده ای ست ، حتی از نامهربان ترین ها هم بر می آید . من، گرگ گله ای را می شناسنم که به گواه محلی ها هرازگاهی تنها برای شندین آواز نی لبک چوپان پشت درخت ها پناه می گیرد و هر غروب بی شکار باز می گردد . خلقت خداست دیگر، دل را برای تنگ شدن آفریده است، آنقدر که یادمان بیافتد، آخر این جاده کسی چشم به راه ماست ، که از تمام رازهای دل تنگ ما آگاه است .

عاطفه

خیلی حس قشنگیه وقتی یه دوست فاب داشته باشی که همیشه حواسش بهت باشه ، به یادت باشه ، نگرانت بشه و دوست داشته باشه … مرســـی که هستی دوستِ من …

زرین قلم

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !

zahra

چه غمگین... منم قالیبافی بلدم خخخخخخخخ

زهرا

اما میترا بلد نیست[خرخون]

زهرا

یس یس حتمن[خنده]