بعد از هرگز

 

 

 

این عبارت رو خانم  عموی مادرم وقتی

 

خونه شون می رفتیم می گفت ،عزیز

 

بعد هرگز اومدید. پتوی سفیدی کنار دیوار

 

با یه پشتی که برا مهمون بود، با یه لیوان

 

شربت خوشمزه. غذا هاش هم زبان زد

 

فامیل بود. درخت انجیل تو حیاط ، حوض بزرگ

 

اتاق شبستون، در چوبی کلون دار، خاطره ها

 

 

 

/ 10 نظر / 18 بازدید
حورا

به سلامتی برق،که هر وقت رفت برگشت!!! ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘــﯽﺳـﺮﺑﺎﺯﯼ ﮐــﻪ ۴۵ ﺩﻗﻴﻘــﻪ ﺗﻮﺻـﻒ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ۵ ﺩﻗﻴﻘـﻪ ﺑﺎ ﻋﺸﻘــﺶ ﺻﺤﺒـﺖ ﮐﻨـﻪ ﺍﻣــﺎ ﻫــﺮﭼــﯽ ﺷﻤﺎﺭﺵ ﺭﻭ ﮔــﺮﻓﺖ ﻓﻘــﻂ ﭘﺸــﺖ ﺧﻄﻴــﺶ ﺑــﻮﺩ… بهﺳﻼمتیﭘﺴﺮﯼ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﺗﺎ ﺷﺐ ﮐﺎﺭ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﻧﻪ ﻋﺸﻘﺸﻮ ﺑﻔﺮﺳﺘﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺗﻮ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩﻋﺎﺷﻖِ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺷﺪ. به سلامتی خودمون !!! که همیشه اونی شدیم که بقیه می خوان … ولی هیشکی ؛اونی نشد که ما می خواستیم … به سلامتی دوستایی که وفاداریشونو “زمان” ثابت کرده ؛ نه “زبان” ! به سلامتی خودت که اگه مردنباشی نامرد نیستی به سلامتی رفیقی که رفیقش خراب میشه به فکرتعمیرشه نه تعویضش به سلامتی پسرخاله ی کلاه قرمزی که کیک مسموم رو تنهایی خورده بود تا بقیه مریض نشن گفتن: چرا ننداختیش دور؟ گفت: مورچه ها میخوردن به اونا که نمیشه “سروم” زد این یعنی آخر معرفت. به سلامتی رفیقی که هر وقت خودش نباشه یادش ما رو تنها نمیذاره به سلامتی مورچه که هر چی پیدا میکنه، رفیقاشم خبر میکنه و به سلامتی رفیقی که اسم ما تو لینکای وبلاگش خاک میخوره و یه پیام نمیده و به سلامتی کسی که نمی شناستت اما نوشته هات رو میخونه، تا از درونت با خبر بشه، نوش

رها

خاطره ها پر از حس عجیبن

پرچین خاطره

کل زندگیمان را خاطرات برداشته و دل دور انداختن هیچ کدام شان را نداریم ، داریم له می شویم زیر آوار این همه خاطره ... کاش می شد خاطره ها را مثل پنبه زد، کاش اصلا یک آدم هایی بودن مثل همین پنبه زن ها که با کمانشان می آمدند توی کوچه پس کوچه ها... سر ِظهرِ خلوت شهر.... و دست شان را می گذاشتند کنار دهان شان و داد می زدند: آآآآآآآآی خاطره می زنیم . بعد تو صدایشان می کردی می آمدند توی حیاط، لب حوضی ، باغچه ای ، جایی می نشستند و تو بغل بغل خاطره می ریختی جلوی شان، خاطره ی مرگ عزیزهایت....تنهایی هایت،... گریه هایت، ...غصه خوردن هایت،خاطره ی رفتن دوست و آشنایت همه را می ریختی جلوی خاطره زن و او هی می زد، هی می زد، آن قدر که خاطره ها را تیکه تیکه می کرد، تیکه تیکه. آن قدر که پودر می شدند، ریز می شدند تو هوا، مثل غبار که باد بیاید برشان دارد و با خود ببرد به هر کجا که می خواهد... بعد تو یک لیوان چای خوش رنگ تازه دم لیمو ترش کنار، می آوردی برای خاطره زن و می گفتی : نوش جان سبک شدم راحتم کردی از دست این همه خاطره و از خاطرات خوش برای شبهای سردمان رواندازی گرم میدوخت پر از امنیت

رعنا

تلخ وشیرین عجیبیه خاطره ها

پویا

با افکار زیبایت زندگی کن ، چون زندگی به اندازه ی فکرهای تو زیبا می شود.....[گل]

حورا

در این هیاهوی تکراری خلق لا به لای لحظه های غرق تردید نفس نفس زنان از پی خواسته های از جنس حسرت میکشیم نیک و بد را برای عرصه تنگ بی عبور ... که شاید روزی میان این لحظه ها طلوع کنیم از سمت بی نشانترین افق احساس خود و لحظه ای بی درنگ با خود گوییم که آیا من زندگی کردهام؟ یا که زندگی با فراز و نشینش با تلخ و شیرینش مرا در حادثه ای نوردید؟ و در خلاصه ترین جمله گوییم زندگی سخت ساده است ؟؟[ساکت]

آمد

و مرور خاطره ها همیشه میشه زندگی کرد .

خانم توت فرنگی

لمس دوباره ی خاطرات...خیلی شیرین و خواستنیه خیلیی.... من با خونه ی مادربزرگ یه همچین حسی داشتم اما صدحیف که الان دیگه مث اون وقتا نیست خونه ی قبل نیست سوت و کوره، مادربزرگم مث اون وقتها نیست یعنی آلزایمر نمیذاره که باشه.... [ناراحت]

صدرا

خیلی هم عالی، خاطرات شیرینه همیشه حتی اگه تلخ باشه گاهی یادآوریش جالبه. منم از این زندگی های قدیمی و خانه های قدیمی خاطره دارم.