رازهای رازانی
 
قالب وبلاگ

 

 

 

 

مدتی است تصمیم گرفته، از شر

 

چربی های اضافه خلاص شود. فکر

 

 می کند، بین 8 تا 10 کیلو اضافه

 

وزن دارد. می گوید : چی بخورم، وزنم

 

کم شود. نمی گوید: چی نخورم. تصمیم

 

گرفت ظرف نان را جلویش نگذارد،

 

بلکه دو کف دست نان سنگک جدا کند

 

و بقیه ی نان را در فریزر بگذارد. امشبی

 

تولد و امشبی مهمانی، هم نداریم. شب ها

 

زود شام بخورد و کم.

 

[ ۱۳٩٦/٢/۱٠ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ وحید 53 ]

 

 

 

نگاهی به دور و برش انداخت

 

حسابی شلوغ بود وهمه چیز به

 

هم ریخته. بسیاری از دل مشغولی

 

ها و سرگرمی هایی که برای خود

 

درست کرده بود، زیان بار، وقت گیر

 

و بیهوده بود.  سعی کرد، رها شود و 

 

این همه جریان های بیخودی را کنار

 

بزند.

 

[ ۱۳٩٦/٢/٦ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ وحید 53 ]

 

 

 

 

می رفت، می رفت

 

تا سکوتی دوباره را

 

تجربه کند

 

و بشکند همه ی

 

گفته های سکوت کرده را

 

 

[ ۱۳٩٦/٢/٥ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ وحید 53 ]

 

 

 

 

داشت خوابش می برد و به تخیل پناه برده

 

بود. همیشه خیال بافی وقت خواب، برایش

 

لالایی شیرینی  بود، چه دنیای زیبایی، در

 

  گهواره ی پندار غوطه ور شدن. گاهی

 

  بر می گشت وقسمتی را پاک می کرد و

 

 و یا تغییر می داد. داشت خوابش می برد که

 

صدایی او را از خلسه ی خیال بیدار کرد،

 

دوباره خوابید و در خواب، خواب دید آنچه

 

را که آرزو داشت.

 

[ ۱۳٩٦/٢/٢ ] [ ٦:٤٩ ‎ب.ظ ] [ وحید 53 ]

 

 

 

امروز بیست وهشتم فروردین ماه

 

 است. پنج سال از راه اندازی این

 

وبلاگ می گذرد . در این سال ها

 

چیزهای زیادی از دوستان یاد گرفتم

 

 و محبت های بسیاری از آنها دیده ام.

 

 از همه ی دوستان سپاسگزارم. اگر

 

نظری در بهبود روند وبلاگ نویسی ام

 

 دارید، دریغ نفرمایید، باز هم ممنون.

 

 

[ ۱۳٩٦/۱/٢۸ ] [ ٥:٠٧ ‎ب.ظ ] [ وحید 53 ]

 

 

 

 

 

یکی از انگشت شمارهای  مانده از کودکی

 

که اثری لذت بخش، برایش دارد و دلش را

 

آرام می کند، عنصر تخیل ست . تنها یادگاری

 

 که آنچه را که در واقعیت نمی تواند داشته باشد،

 

در پناه آن به دست می آورد.

 

 

 

[ ۱۳٩٦/۱/٢٦ ] [ ٥:۳٢ ‎ب.ظ ] [ وحید 53 ]

 

 

 

 

وقتی از دور نظاره گری، وقتی می فهمی

 

همه ی چیزها یی که با آنها دست در گریبان

 

بوده ای، غفلت و بازی کودکانه بود، و حقیقت،

 

آن حقیقت سهمگین، آن حقیقت دست نیافتنی،

 

تجلی پیدا می کند. فهمیده ای آنچه را که باید

 

فهمیده باشی.

 

 

[ ۱۳٩٦/۱/٢۳ ] [ ٦:۳۳ ‎ب.ظ ] [ وحید 53 ]

 

 

 

 

کاش می دانست، نتیجه ی این کار چیست.

 

کاش قبل از این که وارد این بازی می شد،

 

آخرش را فهمیده بود. کاش از رمالان و فال

 

گیران بدبختی که حتی، صلاح کار خود نمی دانند

 

و اگر می دانستند آنقدر فقیر ونادان نبودند، می پرسید.

 

این ها را با خود زمزمه می کرد، و نمی دانست رمز

 

جدول را اگر بدانی، حل جدول، بدون شور وانگیزه

 

خواهد بود. باید اشتباه کرد ودرس گرفت. زندگی از

 

همین اشتباه ها درست می شود.

 

 

 

 

[ ۱۳٩٦/۱/۱٩ ] [ ٧:٠۳ ‎ب.ظ ] [ وحید 53 ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
موضوعات وب
RSS Feed