سالی گذشت و همچنان فر یزدانی

 

شکوه پارسیان باد. و دادار، داداریکتا

 

با امشاسپدان و هوخشترانش که

 

بشسته بر پایه های تخت کیانی اند،

 

پاسدارخلیج همیشه پارس کوروش بزرگ.

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٢/٢٥ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید 53 | نظرات ()

 

 

 

صدای آرام رادیو پیام، صدای

 

 گنجشک ها، صدای تو، خاطرات

 

نا آرام وول می خورد برپیشانی.

 

 هم آنها از من رفته اند، هم من از

 

 آنها . به پلیس راه، وضع جاده های

 

 کشور گوش می کنم.

 

 

 

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٢/٢٢ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید 53 | نظرات ()

 

 

 

 

 

برنامه ی عملکردی سال 95 خود را برگ

 

به برگ زیر نظر می گذراند و برنامه های

 

راهبردیش را وارسی می کرد .برخی از

 

آنها دراین سال پیشرفت خوبی داشته اند

 

 وبرخی از برنامه های کوتاه مدت هم انجام

 

 شده اند. به طور کلی عملکرد نسبی اش در 

 

سالی که گذشت، نوسان بینخوبی ها و بدی ها

 

داشته است.

 

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٢/۱٧ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید 53 | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

 

امروز روز تولد کسی ست

 

که تولدم را از یاد برده است.

 

امروز روز تولد کسی است که

 

اینجا را می خواند، اما به خانه ام

 

نمی آید، حال همسرش را می پرسم

 

حال همسرم را نمی پرسد.از پنج سال

 

پیش، پس از عمل جراحی ام و جراجی قلب

 

مادر و تصادف مادر و شکسته شدن استخوان

 

های مادر ، نیمه قهر، نیمه دوستیم. درست مثل

 

جنگ سرد، سال ها، بین برخی از کشورهای

 

 جهان .می دانم اشتباه هایی از من بوده است،

 

جاهایی محبت برداری برایش نداشته ام. همین جا

 

 از او عذر خواهی می کنم . آری احترام متقابل

 

 به هم و همسرهای مان، باعث تداوم این محبت

 

 خانوادگی می شود. می دانم اگر برادر شهیدمان

 

 به بهشت  نرفته بود، امروز جشن  تولدی شایسته

 

برایش می گرفت . ازخاک داغ جنوب می آمد و

 

آن عروسک زیبا را هدیه ی تولدش می آورد.

 

اما در کردستان شهید شد. و من امروز.... .

 

 تولدش را تبریک می گویم و امشب با همسرم

 

برایش، تولدی درخور در خانه ی شان می گیریم. 

 

ویاد برادر شهیدمان را ، زنده نگه می داریم.

 

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٢/۱٥ | ٦:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید 53 | نظرات ()

 

 

 

 

 

از فایده های خانه تکانی شب عید

 

یکی آن که همه ی چیزهای به در

 

نخوری که فکر می کنی یک روز

 

به درد می خورد را، به دورمی ریزی. 

 

سال ها ست تصمیم گرفتی ، انقدر اشغال

 

جمع نکنی، اما نتوانستی.




تاريخ : ۱۳٩٥/۱٢/۱۱ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید 53 | نظرات ()

 

 

 

هر چه می گذرد، جواب سوال هایت

 

را رو شن ترمی گیری. جواب هایی که

 

درهیچ کتابی، با این حسی که تو تجربه

 

کرده ای نیامده. دلیل رفتار دیگران را

 

 کشف می کنی وجاهایی به آنها حق

 

می دهی و می فهمی، آنها در آن شرایط 

 

 چاره ای جز این واکنش نداشته اند.

 

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٢/٧ | ٦:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید 53 | نظرات ()

 

 

 

در برخی تبادل نظر ها  آدم می ماند

 

چه بگوید، رد کند یا تایید. مثلا می گوید:

 

ازحکیم انداختم ، همت . نمی دانی چه

 

 بگویی. ترافیک بود یا روان یا خلوت.

 

به نظرت کردستان می رفتم، بهتر نبود؟

 

هیچ جوابی نداری. از آن بدتر، وقتی

 

قضاوت در مورد آدم هاست و دوست

 

نداشته باشی، از دیگران بد گویی کنی

 

یا بد گویی بشنوی.

 

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱٢/۳ | ۸:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید 53 | نظرات ()

 

 

 

 

 

 

روز های جمعه بین ساعت 10 تا12

 

کنار یکی از حوض های  باغ موزه ی

 

 قصر، پس از یک ساعت راه رفتن

 

  و ورزش کردن، روی نیمکتی

 

می نشست، پس از آرام آرام سرد

 

شدن. به آخرین مهمانی ای که رفته

 

بود فکر کرد چیزی یادش نیامد. به آخرین

 

مسافرتی که کوفتش شده بود، اندیشید

 

برخاست، تا بیشتر از این کوفتش نشده

 

بقیه ی پیاده روی تندش را از سر گیرد.

 

 



تاريخ : ۱۳٩٥/۱۱/۳٠ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : وحید 53 | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.