نویسنده: وحید 53
تاریخ: ۱۳٩٦/٥/۱۸

 

 

 

وقتی بپرسی: نیستی؟  می گوید:

 

((مگه نگفتی برو بمیر، منم رفتم

 

که بمیرم .)) می گویی: چه

 

احساساتی و لطیف. می گوید:

 

(( به خر هم بگی برو بمیر

 

بر می خوره بهش)). می گویی

 

حالا گاهی قاطی که می کنم

 

چیزی می گویم، تو به دل نگیر

 

می گوید : ای نخورده، مست

 

 

برچسب ها:
نویسنده: وحید 53
تاریخ: ۱۳٩٦/٥/۱۱

 

 

 

همسایه ی بالایی مان آدم شکاکی ست.

 

یک روز همه ی وسیله های خانه ی شان

 

را به هم ریخت . دعوا و سر و صدا که

 

سرنخی پیدا کند. مدتی ست گوشی خانمش

 

را گرفته، تا شاید بتواند به چیزی دسترسی

 

پیدا کند. از شما چه پنهان خودش چند باراست

 

که مشکوک می زند وچیزی را پنهان می کند.

 

کودک که بودم، مادرم همیشه می گفت :

 

مرد متعصبِ شکاک، خیلی بد است.

 

 

برچسب ها:
نویسنده: وحید 53
تاریخ: ۱۳٩٦/٥/٤

 

 

 

 

می گوید:(( این به ظاهر دوستا رو

 

که باهاشون، مسافرت اومدم، متنفرم

 

ازشون. به زور تحملشون می کنم.))

 

چرا خودمان را مجبور می کنیم به

 

چیزی که دوست نداریم؟ آخر این چه

 

دوست بودنی است.

 

 

 

 

برچسب ها:
نویسنده: وحید 53
تاریخ: ۱۳٩٦/٥/۱

 

 

 

مردی که دست بزن دارد، نخستین

 

بار که زنش را کتک زد،  و آن زن

 

کتمان کرد، باز هم تکرار می شود.

 

بهانه اش مهم نیست، مهم خشونتِ

 

نهادینه شده است. چهار تا بچه دارد.

 

هنوز هم زنش را کتک می زند و

 

بچه ها را هم  در هر سنی باشند،

 

کتک کاری می کند و دنبال عیش و

 

نوش خودش است.

 

 

پ ن پ: چگونه نجات می توان داد

 

برچسب ها:
نویسنده: وحید 53
تاریخ: ۱۳٩٦/٤/٢۸

 

 

 

 

از جمله نوستالوژی هام از نوجوانی

 

تا حالا، اینه که دستبند چرمم رو ببندم

 

فرمون رو یه دسته بگیرم، با کف دست

 

دو دور بچرخونم و گازش رو بگیرم. شب

 

هایی که جاده خلوته، 160 تا رو پر کنم.

 

گاهی فرمون رو دو انگشته بگیرم. دوستی

 

رو با خودم، همراه کنم که عشق لاتی کشتش

 

کلن عشقالاتیه ، عاشق ماشین سواری. می گم :

 

توبیا بشین. می گه: تو برونی من نگا کنم، لذتش

 

بیشتره. با کف دست، وقتی فرمون رو می گردونم

 

و دست بند چرمیم روکه پوشیدم ، می بینه عشق

 

 می کنه. می گه : گاز بده نترس! شب وجاده ی

 

 خلوت و شده مثه رالی. به یه پیچ می رسیم، تو

 

 تو جاده ی اشترینان به بروجرد که یه پیچش مثه

 

 پیچ های جاده چالوسه. یه دفه ازکنار، نصف کاپوت

 

 جلو،  تا وسط رادیاتور، می ره زیر گاری هجده چرخ

 

 داد می زنه : فرار کن. محکم می زنه رو دستم وفرمون

 

 رو نیم دور درجا، با سرعت بالایی که می رم به سمت

 

 راست می گردونه. گلگیر سمت چپ، گیر می کنه به

 

 زیر تریلی و کنده می شه و پرت می شه وسط جاده.

 

 بوق ممتد ماشینا. توکسری از ثانیه، فرمون رو برمی گردونم.

 

یه ماشین پلیس، کمین کرده، نگه همون می داره و به عنوان

 

 راننده ی حادثه ساز جریمه می کنه و ماشین پارکینگ می ره.

 

 می گه" پسرجون  گندت بزنم  تو تو جوونیت بهتر از اینا

 

می روندی.

 

 

 

 

برچسب ها:
نویسنده: وحید 53
تاریخ: ۱۳٩٦/٤/٢٦

 

 

 

 

حضرت سعدی می فرماید:

 

نیک باشی و بدت گویند خلق

 

به که بد باشی و نیکت بینند.

 

خدا، به او  گمان نیکو برده، ومردم نیز

 

 فاضل و وارسته واندیشمند و شاعرش

 

پنداشته اند. اما روزی که رازها، آشکار

 

  می شود، همه خواهند فهمید، درپس

 

 این ظاهر موجه،  زشت خویی دیو

 

سیرت، نهفته.  درغگو وخیانت کار، پر

 

از وسوسه های شیطانی همچون راسپوتین.

 

روزی خرگوش پزشک،  به پرنده ی بیماری

 

گفت : برای خوب شدنت باید درآبی شنا کنی

 

که آلوده نباشد پرنده رفت و پرواز کرد،

 

همه ی آ ب ها و برکه های قلمرو پروازش

 

  را آلوده دید. جایی نبود که رد پایی از زشتی

 

 و پلشتی به جا نگذاشته باشد. آری فروغ فرخزاد

 

 می گفت:توهیچ گاه جلو نرفتی، تو فرورفتی.

 

هم چون فضیل عیاض، حالت توبه در او

 

 هویدا  نگشته، و همچنان اصرار به گناه.

 

 اما از موهبت خدای تعالی هیچ وقت نا امید

 

 نگشته بود. روزی یکی از همراهان به او

 

هشدار داد: اگر همه بدانند این قدرپلیدی و

 

 و پلشتی در وجودت هست، چه می شود؟

 

  خود در میان دوستان رفت و پرده از باطن

 

 کثیفش برداشت. آنچه که بود را گفت. جملگی

 

پراکنده گشتند و برخی ماندند.

 

هیچ کافر را به خواری منگرید

 

در مسلمان گشتنش باشد امید

 

 

برچسب ها:
نویسنده: وحید 53
تاریخ: ۱۳٩٦/٤/٢٠

 

 

 

 

 

می دانم می دانم، دل آزرده وخسته ات، رنجورست

 

و من جهت تسلی تو ، همدردی کردم و تو رنجیده

 

خاطر شدی، ببخش . این تجلی حس یک درد مشترک

 

بود که بیان واژهایش به جا نبود.

 

برچسب ها:
نویسنده: وحید 53
تاریخ: ۱۳٩٦/٤/۱٦

 

 

 

 

 بیشتر از پنج سال در پرشین بلاگ درس های

 

بسیاری یاد گرفته ام و دوستان بسیاری، به

 

دست آورده ام. اما نزدیک به یک ماه اختلال

 

و غیر فعال شدن نزدیک به دو سال از نوشته

 

هایم و قابل دیدن نبودن نوشته های تازه ام، 

 

کم کم انگیزه ی کوچ به جاهای دیگر در من

 

به وجود می آید.

 

برچسب ها:
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS